بوي عطر من با بوي عطر تو شيريني اين ثانيه ها ... ديگر نمي هراسم از اين همه
هراس
ديگر دستانت را محکم ميگيرم بي خيال فردا و هر آنکه هست و نيست .. بي خيال
ستاره های
خاموش ... کوچه اي خلوت .. دستان تو .... مال من ... تنها نمانم ...
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
اين بقول يكي از دوستان كه برام پيغام گذاشته خيلي خوشم امد
تا به حال
سنگ هيچ نگاهي
شيشه بولورين روياهايم را
نشكسته بود
و شراب هيچ چشم غصه داری
كاسه صبرم را لبريز
نكرده بود
تو ... كيستي؟
وقتي نباشي ارديبهشت سرآغاز تحمل جهنمي طولاني است .
(( میلاد ))
رفتی و زنده نگه داشته ام یاد ترا
از خدا می طلبم زندگی شاد ترا
دوش من بودم و یاران تو مجلس شوق
که شبی از سر جان زنده کنیم یاد ترا
میزدم بوسه به عکس تو میان یاران
با غمت جشن گرفتم شب میلاد ترا
اي كه درد عشق راگفتي مداوايي ندارد
آتش است آري ولي پروانه پروايي ندارد
نااميدي عمرمن كوتاه كرد اي مه وفاكن
اي بسا امروز بيحاصل كه فردايي ندارد
ساقي اندرگلشن ميخانه هرجاگفت بنشين
بزم رندان است واين پايين وبالايي ندارد
با تو بودن ؟
بی تو رفتن ؟
نه نه هرگز .
اين سرنوشت نيست
که مرا از تو می برد.
اين تويی که مرا به نبودن قانع می کنی .
اگر به نبودنم دل شادی بگذار نبودنم را به تو ارزانی بدهم.
می دانی که حتی نبودن را از تو دريغ نمی کنم .
من نه از اعماق تاريخ که از درون دلم با تو حرف می زنم کاش می گذاشتی
بودنم را با تو تجربه کنم .
من می روم در حالی که نگاه پراز اشکم به شادی دل توست
تا روزی به بودنم شاد شود .
......من می روم در حالی که لبهايم لبخند است و چشمانم اشک
***************************
گفتم كه سرم
گفت جدا ميخواهم
گفتم كه تنم
گفت فدا ميخواهم
گفتم بميرم عاقبت از غم تو
گفت به درك من از خدا ميخواهم
****************************
اگر ماه بودم به هر جا كه بودم سراغ تو را از خدا ميگرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا كه بودي سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب بام من مينشستي
وگر سنگ بودي به هر جا كه بودم مرا ميشكستي مرا ميشكستي.
----------------------------------------------------------------------------
واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي
كه بس دور است بين ما
كه اين سو
كه اين سو پير مردي با سپيدي هاي مو
و هزاران بار مردن رنج بردن
با خمي در قامت از اين راه دشوار
كه اين سو
دستها خشكيده دل مرده به ظاهر خنده اي بر لب
وگاهي
حرفهاي پيچ در پيچ و هم هيچ
و گهگاهي
و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود نا چيز
واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي
كه بس دور است بين ما
كه آن سو
كه آن سو نازنيني غنچه اي شاداب و صدها آرزو در دل
دلي گهواره عشقي
كه چندي بيش نيست شايد و از بازيچه بودن سخت بيزار است
واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي
كه بس دور است بين ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است...
هرچه كني بكن، مكن ترك من اي نگارمن
هرچه بري ببر، مبر سنگدلي به كار من
هرچه كشي بكش، مكش صيد حرم كه نيست خوش
هرچه شوي بشو، مشو تشنه به خون من
***********************
وا فريادا ز عشق وافريادا
كارم به يكي طرفه نگار افتادا
گر داد من شكسته دادا دادا
ور نه من وعشق هر چه بادا بادا
---------------------------------------------------
قيامت قامتت قامت قيامت
قيامت ميكند اين قد و قامت
مكبر گر ببيند قامتت را
به قد قامت بماند تا قيامت
---------------------------------------------------
اي روي تو مهر عالم آراي همه
وصل تو شب و روز تمناي همه
گر با دگران به ز مني واي به من
ور با همه كس همچو مني واي همه
**********************
گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو
دل باز ده آغاز مكن قصه نو
افشاند هزار دل زهر حلقه زلف
گفتا كه دلت بجوي و بردار و برو
------------------------------------------------
در ماه چه روشني كه در كوي تو نيست؟
در خور چه خرمي كه در كوي تو نيست؟
مشك ختني چو زلف خوشبوي تو نيست
يك سر هنري عيب تو جز خوي تو نيست
--------------------------------------------------
زخمي نرسد تورا گر از سر لطف
مرهم به دل شكسته اي بگزادي
بار تو ز دوش خسته ات بردارند
گر بار ز دوش خسته اي بر داري
************************
هماندم كه عقل در عشق دست `برد
يا عزم بر آن جزم شود
يا شخص فضيلتش بشمارد
يا نفس به تصاحبش درآورد
ديگر آن عشق نيست؛كه آشوب است
و ما
از عشق چه آشوبي به پا كرده ايم؛
عشق عقل آلود ؛ عزم آلود ؛ نفس آلود....
در آهنگ آفرينش نشاني ست
كه كليدش تولد توست
نگاهت بر شور جنونم آتش است گلستان خليل
ادراك من از تو نه سنگ است نه چوب
سبوي طراوت عشق است كه با سنگ سر آشتي ندارد...
**********************
* جادوي زمين *
تو چرا بي تابي؟
طاقتت كو؟
كجا رفته اميدت؟
بروم دنبالش؟
شده اي ، مرغ پر كنده
پر و بالت را باد،
به كجا افكنده؟
كو نگاهت؟
به كجا خيره شدي؟
روبرويت كه منم،
پشت من هم ديوار
با توام،
هاي! حواست كو؟
نكند خيره به پشت من وديواري؟...
پاك كرد اشكي را
كه زچشمش مي افتاد
و، گفت:
همه ما روزي
قطره پاك و زلالي بوديم
ذات ما قطره پاكي است كه از عشق خدا آمده بر خاك فرود.
عهد كرديم خدايي باشيم
پاك باشيم و زلال
ليك از بخت سياه
چون به خاك افتاديم
سحرمان كرد زمين
جذب اين خاك و گل آلوده شديم
حال مي داني از چه حيرانم؟
در ميان اين جمع
قطره اي را ديدم آبي بود،
بنده اي را ديدم از خاك زمين خالي بود
از خودم حيرانم...
-----------------------------------------------------------------
* تو كجايي *
شوق ، يك لحظه پيش
از سر بوته احساس پريد.
نا اميدي داردغنچه شادي احساس مرا ميشكند.
روز دلگيري است
و مدادي تنهاست،
رابطي ساده ميان من و يك دفتر خيس
مينويسد در آن:
تو كجايي؟....تو كجايي؟....
****************************
* ديدار *
در غم و تنهايي
لحظه هايي كه دلم ميگيرد
نا اميدي به درم ميكوبد
و گلويم را بغض زمين مي سايد،
من ز اندوه،
پرم
و دلم ميخواهد زين غمها
پركشم در رويا.
ميروم
و نگاهم را ميدوزم
به ته كوچه تنهايي
كه تو هر روز چو خورشيد از آن ميگذري
و طلوعت را
با غروب غمها
جشن ميگيرم.
كوچه اين بار ز مهتاب تهي است
و شب ظلماني
چادر سرد و سياهش را
بر سرم ميفكند؛
ميترسم،
ميلرزم،
نغمه اي ميشنوم
ميگويد:
تا طلوع خورشيد منتظر بايد بود.
چاره ام نيست جز اين
منتظر مي مانم،
مي نگرم،
مي دانم
كه تو مي آيي
و تو را مي بينم
كه برون مي آيي
از خم كوچه ،
به من مينگري،
ميتابي؛
سوي من مي آيي،
اشك غم مي بيني،
دست بر گونه من مي سايي،
مي خندي،
مي گذري
و مرا شوق حضور تو فرا ميگيرد
و در اين مدهوشي
جام افكارم مي افتد،
مي شكند،
به خودم مي آيم، مي بينم
غرق اميدم....
**********************
تا در اين عبرت سرا چون گل نظر وا كرده ايم
عشرت ما خنده بر اوضاع دنيا كردن است
-----------------------------------------------------------
معيار دوستان دغل روز حاجت است
قرضي به رسم تجربه از دوستان طلب
-----------------------------------------------------------
به همواري ادب كن خصم سركش را كه خاكستر
به نرمي زير دست خويش ميگرداند آتش را
-----------------------------------------------------------
چشم ما بازيچه هر روي آتشناك نيست
ديگ دريا را مگر خورشيد در جوش آورد.
-----------------------------------------------------------
پيشتر زانكه بشو يند به خون رخسارت
داغ بر دل نه، از اين لاله رخان دست بشوي
------------------------------------------------------------
هر كه صايب كرد پيش يار اظهار نياز
زهره تيغ جگر سوز تغافل بايدش
------------------------------------------------------------
هر كه آمد در غم آباد جهان، چون گرد باد
روزگاري خاك خورد، آخر به خود پيچيد و رفت
------------------------------------------------------------
مرا نتوان به ناز و سرگراني صيد خود كردن
نگردم گرد معشوقي كه گرد دل نميگردد
------------------------------------------------------------
گر چه از كوشش تدبير نچيديم گلي
آنقدر بود كه تسليم به تقدير شديم
------------------------------------------------------------
زهد بي كيفيت اين زاهدان خشك را
هيچ برهاني به از خميازه محراب نيست
------------------------------------------------------------
سفلگان را نزند چرخ چو نيكان بر سنگ
محك سيم وزر از بهر مس وآهن نيست
------------------------------------------------------------
همچو كاغذ باد، گردون،هر سبك مغزي كه يافت
در تماشاگاه دوران مي پراند بيشتر
------------------------------------------------------------
شيشه نز ديكتر از سنگ ندارد خويشي
هر شكستي كه به هر كس برسد از خويش است
------------------------------------------------------------
اظهار عجز پيش ستم پيشگان خطاست
اشك كباب موجب طغيان آتش است
------------------------------------------------------------
شاید یه روز به همدیگه رسیدیم
همدیگه رو شاید یه جایی دیدیم
شاید یه روز دیدی که توی جاده
یه آشنا منتظرت وایساده
شایدم این دیدار آخرینه
اگه که باشه زندگی همینه
مراقب گلدون اطلسی باش
یه وقتایی منتظر کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدریم شبیه منه
********************
سحرگاهان
سحرگاهان که می تازد به جانم وهم و تنهایی
درون هاله ای از مه دمادم مات و پیدایی
نه آن سان دور و فرّاری که انگارم خیالی تو
نه تا آن حد فرارویی که پندارم هویدایی
تو پاکی ناب و زیبایی جز این نتوان بیان کردت
که بی شک زاده ای از نور و افسونهای رویایی
چه شیرین است و وهم انگیز و بی همتا زمانهایی
که پیش چشم من هستی ندارم میل فردایی
تو ای فردوس بی روزن که می خوانی مرا هردم
کجا رو آورد آخر چنین گمراه سودایی
چو می خواهم که بردارم به سویت گام لرزانی
نهان می گردی از دیدم تو گویی ماه شبهایی
دریغ از من اگر یادت ز روی دیگری جویم
فریبند آن همه تن ها تو روحی، روح والایی
نخواهم مانده در دنیا که حقّ من تو می دانی
گذر از مرز مادون است و پیوستن به مانایی
به افسونی که در ژرفای چشمانت نهان داری
جدایم کن از این خاک و بگنجان نزد خود جایی
منوچهر کوهستانی .....
سلام بر دوست سلام بر یگانه من تو تنهاترین بهانه من
سلام به آسمان آبی عشق به شقایق که نگران من و فردای منند
سلام بر ایران دخت پوران لیلی و شیرین
منم همون یگانه مرد تنها
به سراغ من نیایید که شاید
شکنم همچو صبا
دل من باغ محبت تو یمین القربا
--
عشق را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس پس تورا دوست دارم تا آخرين نفس
عشقی که..........
عشقی که در جوانی در کله جوان است
چون باد تند پاییز در فصلی از زمان است
عشقی که با نگاهی با غمزه ای سلامی
آید به بار چون باد در ساعتی وزان است
عشقی که بر سر راه از خنده ای بچینند
چون سیل در بهاران در لحظه ای روان است
عشقی که با نگاهی از جام چشم نوشند
همچون سراب ماند چون می رسی نهان است
عشقی که در خیابان در کوچه و بیابان
روید چو برگهایی در موسم خران است
عشقی که وزن آن را در نامه ها بجویند
چون عمر یک تبسم چون تیر در کمان است
عشقی که با نگاهی در دل نشیند آری بشنو که قیمت آن در حد یک قران است


