تبليغاتX
Wellcome to My weblog

Wellcome to My weblog

  سلام همشهری

چطوری امید دارم تو غربت حالت همیشه خوب باشه

وقتی كه نمی توانی بوسيله كلمه ها صداقت شقايق را به قلبت ثابت كنی وقتی كه كلمه ها دست به دست هم ميدهند تا تو را در گذر زمان به دست بيابان تنهايی و فراموشي بسپارند.وقتی كلمه ها آنقدر لطف ندارند تا دستانت را برای سرودن شعری ياری كنند.وقتی می فهمی كه بايد حتی از كلمات و روح آسمانيشان هم نا اميد شوي آن وقت سكوت زيبا ميشود.آن وقت همه از سكوتت می فهمند كه تو چقدر آسمان را دوست داری و اين زمين را در مقابل يك تكه ستاره ی خاموش هم نمی پذيري

توی نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم
توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم
توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم ...
به حرفات ،‌ به دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات

نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... ...
از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی

اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده

بکجا باید رفت؟

 

جاده جاریست و مرا می خواند

دلم آواز سفر دارد

کاش می شد بروم

چمدانی دارم پر از سوغاتی درد

هیچ کس هیچ کجا منتظر من نیست

چشم من مات بر جاری جاده

که غروب می رسد از راه

بکجا .........باید رفت؟؟/

چمدانی را که پر از سوغاتی درد است را

به چه کس باید داد؟

چمدانم در دست در هوای رفتن

شب فرا می رسد و جاده را می بلعد

پر...پرواز ندارم در شب

با دو بال زخمی و تنی در زنجیر

شب سیاه می شود ساکت و سرد

جاده ای پیدا نیست

روی تکرار زمان میمانم

وبه دستم چمدانی

پر سوغاتی درد

 

 

عشق

عشق! تنها تو می مانی! این حنجره خاموش٬ از تو می خونه٬ این روزهای سرد و بی رونق با تو گرم می شن. این شبهای بی فروغ با تو روشن می شن. این چشمهای منتظر٬ با تو بینا می شن. این گره های کور٬ با تو باز می شن. خارهای غم ٬ با تو گلستان می شن . تلخ ها ٬ با تو شیرین می شود. دردها با تو نوازش می شن در پایان هر رنجی ٬ تو با امید شروع می شی در آغاز هر تاریکی و ظلمتی ٬تو مثه خورشید می تابی و آفتاب می شی.

عشق این منم که با توام و بی تو گم در خویشم.این صدایی که میس شنوی هذیان نیست .گرچه من از امروز تب آلوده ام .اما تو بگو در کدام از لحظه های حیات تا بدین حد هوشیار بوده ام که امروز هستم .پس از لمس تو از تاریکی نمی ترسم.به نامم عادت ندارم.اگر تا امروز هر چیزی به جونم بسته بود از این لحظه به بعد هیچ چیزی جز تو ندارم .گوش کن طبل سینه ام چه بی قرار می کوبه آسمان دلم چه بی تاب می غره .این روح عاشق در تلاطم امواج طوفانی  چه مشتاق می جوشه در هر لحظه در امواج بی قرار دریای حیرت غوطه ورم.

امروز زندگی با هر بهونه کوچکی غافلگیرم می کنه .با هر نشونه ساده ای راهم رو روشن می کنم.امروز زندگی با یه قلم موی ساده نقاشی٬ رنگم می کنه.

رمز عبور از مرزهای خطر دوست داشتن بی قید و شرط  هر موجودیه ! به هر موجودی عشق بورز..................

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 7:55  توسط نامیا  |