تبليغاتX
Wellcome to My weblog

Wellcome to My weblog

من به موسيقي تند نفست مي رقصم شادمان مانده به كنج قفست مي رقصم
قفس آنجاست كه نفس هاي تو نيست غربت آنجاست كه بانگ دلنواز تو نيست
من به آهنگ نفس هاي تو مي بازم صد غزل با نفس گرم تو من مي سازم
زنده ام از نفس گرم عشق تو مانده ام دلشده ي زيباي تو
رقص اگر با نفس گرم تو تنظيم شود رقص رقصان به حضور آيد و تسليم شود
نفسم گرم شود با نفس گرمت جفت مي توان شعر فرح بخش بهاران را گفت
هم نفس با تو اگر اين دل شيدا گردد بلبل دشت مجنون همدم ليلا گردد
دل اگر بانفست پاي بكوبه از شوق شعر خورشيدي مستانه بگويد از شوق
نفس گرم تو اهنگ دل شيدايم نغمه ي سوز و گداز غم نا پيدايم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 1:2  توسط نامیا  | 

مردان بزرگ تاريخ در مورد زنان چه مي گويند؟

اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد ، به زنان آن ملت نگاه كنيد (ناپلئون)

حساسيت،عشق،تحمل و فداكاري زندگي زنان را تشكيل مي دهند (بالزاك)

زيبايي زن ثروتي است زوال ناپذير اما اخلاق خوب نعمتي است لايزال (جرجي زيدان)

زن كودكي است كه با اندكي تبسم ، خندان مي شود و با كمترين بي

مهري گريان مي شود (هرود)

به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد (موريس مترلينگ)

يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)

زناني كه مي خواهند مرد باشند زناني هستند كه نمي دانند زن هستند (الكساندر دوما)

زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)

يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز مي خواهد (شكسپير)

بزرگترين دشمن زن بي حوصلگي اوست (پل ژانه)
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:26  توسط نامیا  | 

انسانها بايد بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نيازمند است.
و بياموزند که دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت بينند.
_______________________-
عشق اين روزها :
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
________________________________
زندگي
يک روز رسد شادي به اندازه کوه
يک روز رسد غمي اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است عزيز!
در سايه کوه بايد از دشت گذشت...
_______________________________
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
___________________
بگذار خداوند ديگران را به وسيله تو دوست بدارد و تو را به وسيله ديگران

______________________
عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي که تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ است عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم
____________________________
(( از نصايح لقمان حکيم به فرزندش ))

از نصايح لقمان حکيم به فرزندش :اي فرزند از چهار هزار حديث چهارصد نکته ، و از چهارصد نکته هشت مورد
را فراگرفته ام که به اين شرح است :

دو چيز را هرگز فراموش نکن :

1-خدا 2- مرگ

دوچيز را زود فراموش کن :

1-بدي ديگران در حق خودت 2- خوبي خودت در حق ديگران

چهار چيز را بيش از پيش نگه دار :

1- شکمت را سر سفره مردم

2- زبانت را در جمع

3- چشمت را در خانه دوستان

4- دلت را در سر نماز

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:9  توسط نامیا  | 

بسيار کمتر از آنچه ميدانيم، مي انديشيم؛
بسيار کمتر از آنچه دوست داريم ، ميدانيم؛
بسيار کمتر از آنچه بايد دوست داشته باشيم دوست ميداريم و
در حد دقيق بسيار کمتر از آنيم که هستيم.
_______________________________________

مولا علي (ع): بگذاريد و بگذريد. ببينيد و دل مبنديد. چشم بيندازيد و دل مبازيد. که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت
_______________________________--
سخنان برگزيده از امام حسن عليه السلام

با همسايه ات به نيکي همسايگي کن تا مسلمان باشي .
خويشاوندکسي است که دوستي سبب خويشاوندي او است ، اگر چه نسبش دور باشد .
بر شما باد به تفکر ، که تفکر مايه حيات قلب شخص بصير وکليد در حکمت است .
تمام کردن احسان از آغاز کردن آن بهتر است .
هيچ گروهي با هم مشورت نکردند ، مگر آن که به راه پيشرفت خود رهنمون شدند .
نشانه برادري ، وفاداري در سختي وآسايش است .
هر کس احسان هاي خود را بر شمرد ، بخشندگي خود را تباه کرده است .
احسان آن است که تاخيري در پيش ومنتي در پس نداشته باشد .
هرگاه شنيدي شخصي آبروي مردم را مي ريزد ، بکوش تا تو را نشناسد .
__________________________________--
از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم .
از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت .
از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات .
از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت .
از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت .
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:52  توسط نامیا  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 18:10  توسط نامیا  |